خانه دوست
سلام به نام خدایی که همین نزدیکیست چند وقتی دلم خیلی گرفته بود دل و دماغ آپ کردنو نداشتم ببخشید و بازم سهراب با شعر سراب و یه شعر از خودم به نام رویا
سراب آفتاب است و،بیابان چه فراخ! نیست در آن نه گیاه و نه درخت. غیر آوای غرابان ،دیگر بسته هر بانگی از این وادی رخت. در پس پرده ای از گرد وغبار نقطه ای لرزد از دور سیاه: چشم اگه پیش رود، می بیند آدمی هست که می پوید راه. تنش از خستگی افتاده ز کار. بر سر و رویش بنشسته غبار. شده از تشنگی اش خشک گلو. پای عریانش مجروح ز خار. هر قدم پیش رود پای افق چشم او بیند دریایی آب. اندکی راه چو می پیماید می کنه فکر که میبیند خواب. سهراب رویا ... توی ایون یه رویا بوی نم بوی اقاقی لحظه روییدن تو می بینی چه اتفاقی! ساده و سبز و بی بهونه پا گرفتی تو وجودم عاشقونه دل من می خواست توی رویامون بمونه از قشنگی توی دنیامون بخونه تو رو به یاس و به پونه نزار تو حسرت بمونه خودم و باز هم
هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است. پنجره ،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است منتظر نظراتتون هستم
| Design By : Night Skin |

